تبليغاتX
تهران بزرگ
تهران
زندگي گفت: که آخر چه بود حاصل من؟ ...عشق فرمود: تا چه گويد دل من...عقل ناليد: کجا حل شود مشکل من ... مرگ خنديد: در خانه ي ويرانه ي من                

کسي را دوست داشته باش که قلبي بزرگ داشته باشد ، تا لازم نباشد براي جاي گرفتن در قلب او ، خود را کوچک کني

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 1  توسط مهران  | 

دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود چيزي شبيه آب هويج با کوفته مخلوط مي شود در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند  ....................................................................................اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!! .........................................................اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است ...........................................

گردش خطرناکی ديگر در ميان عالم اموات

شب آتشين ديگری در ميان قلب جهنم

پيکار ديگری در برابر نوری تاريک

مجال ديگری برای کشتار و سوزاندنه  مدافعی سست

خارج از تاريکی ابدی

سرپنت(شيطان)خدای ارعاب

فرمايشی کيهانی

تو در سرزمين من سواری می کنی

بی خبر از قدرت های که اينجاست

بتو می گويم که بر حذر باش

زيرا سرنوشت مخوفی در انتظار توست

شبی افسرده با دنيای در دست

تو می خواهی مرا ضربه خورده و خورده شده بينی

نور؛ تو نور هولناک

مدافعان سست خورشيد(روشنی)  کشاکش زمانی بی معنا

همه چيز در رکود خويش در تغيير است

زندگی و فنا تا ابد و تکرار سوالی که سکوت تنها پاسخ آن است

در کشاکش زمانی بی معنا؛در اعماق سالهايی گنگ

آينده را به ياد خواهيم آورد و در انتظار گذشته به فردا ها چشم خواهيم دوخت

در کشاکش زمانی بی معنا

عقربه های ساعت به عقب می چرخند

و روز و شب از هم فاصله می گيرند

چشمها می خندند و لبها می گريند

در کشاکش زمانی بی معنا؛زندگی در سيه چاله ای بی انتها فرو می رود

و به روی ما لبخند می زند

در کشاکش زمانی بی معنا

همه چيز در رکود خويش در تغيير است

همه چيز        

لجنزار به زمين پا گذاشت

روز به روز گسترش يافت و در هر گوشه ای پراکنده شد

لجنزاری که خانه ی فرشته ی محزون را ويران کرد و برايش آتش دوزخ را مهيا ساخت

آدميان شوم و پليد؛ تار و پود لجنزار بودند و با فساد فزون می گشتند.

فرشته در تنهايی می گريست.

همان فرشته ای که سجده اش سالها به درازا می کشيد.

فرشته در تنهايی می گريست و به تکه تکه های گذشته اش می انديشيد.

به آن زمان که با دلی پر اميد خدا را گفت تنها برای تو سجده می کنم

و همان دم دستی عظيم بالهايش را پر کند و اميد را بر او خشکاند.

وحال؛حال ديگر او نمی گريد.

لبخندی محو از هزاران سال پيش تاکنون بر لبانش خانه کرده.

زوال نزديک است؛اکنون زمان گريه ی آدميان فرا رسيده

روزی اين لجنزار خواهد خشکيد           رسالتهايی در خون)

        بر فراز اقيانوسهای خونين

بر فراز قلمرويی از ترس آنها پيش می روند

سايه های آخرين خواب به بالا می روند

نيمه ی تاريک فرا خواهد رسيد.

توفانی از شرارت؛رعد و برق و انرژی

عذاب می دهد روحهای بيدار را

جانورانی از شب تاريک

آنطور که نفرين به آسمان می رسد.

در زير نقاب؛چمنزار

در آغوش می گيرد زمين شبانگاهی را

بازتابی از نفرتی عميق

مرگی برای قرون تاريک

مهتاب آسمان را می بلعد؛دسيسه ی درد

آنچنان که پاييزی تاريک صورتت را خواهد پوشاند

و آسمان لکه دار خواهد شد آنجا که فرشته ها می گريند؛دسيسه ی درد

جيغ های ژرفناک نفرت؛رساله هايی در خون

رازهای مردنی زوال

نوازش سايه ها ؛بندگی شياطين

بر روی اورنگی از درد

جيغ های ابديه دوباره

پايان سرزمين انسانی

شکستنی خاموش؛نزاع باران

زمان به سمت مرگ پيش می رود

به سمت مرگ؛مرگ

در اينجا نجواهای باد

به سوختن شعله ها بنگر که در آسمان چنگ می اندازد

مرگ -از اينجا-دور نيست

طبيعت از گريه هايی عظيم می ميرد

در مکانی عميق در درون شب

آنها سوار بر مرگند

-و-خون در ترسی دردناک می رسد

برای هميشه در اين سرزمين

با بينشی عميق و بالهايی گسترده

همچون پاييزی کور -فرو می آيند-

و مسلح به نشان های درد

آوازهايی شبانه در خون   روزها دلم می گيرد . گوشه گير می شوم. نمی توانم بنويسم . نمی توانم آرام باشم. در روشنايی چيزی هست که تو را وا پس می زند. تو را از خود می راند . اما تاريکی دوست داشتنی است . سکوتی دارد به ژرفای جنون . عظيم زيبا بديع . در تاريکی روح لمس ميشود. در تاريکی خود شناسی جريان دارد. حرفهای عبث را راهی به سوی تاريکی نيست. در آرامشش می توان قلت زد. می توان به خود آمد . می توان دانست که چه بر سرت می آيد. بعضی ها می گويند تا ريکی ترسناک است .آری چون حس دا نستن را به تو می دهد. چون می خواهد متفاوت ات کند. وانسان اين موجو بی مقدار دوست دارد در لجنزار خودش بماند. دوست دارد هر چه همه ميکنند باور کند. راههايش را در پيش گيرد. اما تاريکی با اينها مخالف است . در تاريکی احساس جريان دارد. خورشيدی نيست که بسوزاند. عشق نيست که بمی راند. در تاريکی لطافت پراکنده است. می توانی آسان با تاريکی اجين شوی. در صورتی که بخوا هی  و حس ترس را بمی رانی . همين     

همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

  

در اعماق وجودت قلت می خوری ... اطرافت را می نگری...  چيزی جز ترس جز نفرت جز خرابه های آميخته با لجن برايت باقی نما نده ... با دردی که از درون استخوان های روحت جريان می يابد به خود آمده ای ...ديگر همه ی آنچه تصورش را می کردی وجود خارجی ندارد... آری ديگر خود را يا فته ای ...اما خوشبخت نيستی چون به آگاهی رسيده ایی  .. اگاهيه ژرف ... حالا از همه جا مطرودی ...چون خودت را شناخته ای ... چون مثل ديگران نمی نگری ... ديگر مرگ با همه ی ابهتی که داشت برايت مثل زل زدن به دود يک سيگار نمود دارد... ديگر از ارزشها يت کاسته شده ... ميخواهی ديوانه وار فرار کنی از واقعيت محضی که به تو چسبيده... اما ديگر راه فراری نيست... به همه ی آنچه قبلا مهم می شمردی پوز خند ميزتی ... اهميت از تو رفته ...از ديدگاه ديگران پستی... دست و پا می زنی ... دشنام ها برايت سهل می شوند... آسوده می شوی ...روحت به تا ريکی عادت می کند...تاريکی را ارج می نهی... بر بلندای جنون پرواز می کنی ...و حس متفاوت بودن را با درک در هم می آميزی ... از همه فاصله ميگيری... و اکنون خوشبختی واقعی پيش روی توست... ...............

اکنون آگاهی...متفاوت با همه ی آنان که در دالان های تنگ و تاريک گذشته شان خفته اند...تو آن سوی انسانيت را می بينی و آنان بر ظاهر انسانيت زل زده اند... می خواهی خودت را به اثبات برسانی...می خواهی بگويی...بيدارشان کنی...اما با کوچکترين تلنگری...وحشيانه به سويت حمله می آورند...زير چنگال هاشان ميدرندت...در ايران...در اين جامعه ای که کوس تمدن را بر می آورد...همه را به يقين ديده ايد...شايد خودتان نيز از همان کسانی بوده اید که تفاوت را ويران می کنند...آری در ايرانی که روزی تمدنی جهانی داشت...ديگر مطرود جهان است...ديگر در جهالت خفته ايم...روشنفکران را رانده ايم...تفاوت را کشته ايم...نمی خواهم از دلايلش در اينجا صحبت کنم...در نظرات بيشتر در رابطه شان بحث خواهيم کرد...در ضمن من نماد ها و مظاهر را پرستش نمی کنم... منظورم از مظاهر خدا شيطان يا هر مظهر ديگری است...من ذره ذره آگاهی را می پرستم و آن را ارج می نهم...نپرسيد که آگاهی چيست يا از اين دست سوال های ابلهانه...اگر اندکی با ذهنتان کلنجار برويد...حتما برايتان روشن خواهد شد...                                                   

در آن سوی حسرت بی انتهای من دنيايی دگرگون نهفته ... دنيايی با بادبزنهای آبی که در سياهيهای اطراف آنچنان زيبا جلوه دارد که هر زنی برای داشتن يکی از آنها حاضر به هر کاری است ... در اطراف گلوگاه مرگ انسانهای مسلول در شريانهای انتهای حيات به خود می خندند ... به خود و به کارهای پوچ بی انتهاشان ... در آن دم باد می وزد و صفحه ی سرنوشت خاکستريشان را با خود می برد به کنار رقاصان پر شور و پر هيبت خنده ... با خنده ها گريه ها جريان می يابد ... خنده هایی تلخ در آميزشی شيرين ... در آن سوی حسرت بی انتهای من شهوت مرده ... احساسات زود گذر را گذرنامه ای نيست برای ورود ... خاکستری ها چه خوب جلوه می کنند ... و جيغ های بنفش در وادی حيرت گوش آسمان را کر می کند ... و آنجاست که ارواح خبيس و کودن در گهواره تسلی خفته اند ... در آنجاست که مرز خوبی و بدی مشخص نيست ... هر چيزی فراسوی نيک و بد جريان دارد ... رويش مثل تولد آغازی دوباره نمايان می کند ... فرشتگان بی اختيار برای داشتن اختيار تقلا می ورزند ... زمان معنای ثانيه ای پر تنشش را از دست داده ... و آينه ها درون را به تصوير می کشند ... و آنجا منم پسری با موهای بور روشن ... با افکاری ساخته شده در دنيايی ديگر ... در کنار دختران و پسران مغرور ... تنها پيوندشان تفکر است و بس ... در ميان واحه ی تنهايی جنون آميز صدای زيبای جوشش را آميخته با آبهای آبی بی رنگ !!! می توان شنيد ... همه در ميان تاريکی و روشنی معلقند ... همه ... و چه لذتی دارد هر دو را با هم چشيدن ... چشيدن شيرين ترين شوق پر تنش ... آغاز لمس و درک پوچترين تفکرات ... خنده بر آنها ... فريادهای خشن ... زبرترين صداها با گوش های نرم زيبا شنيده می شوند ... در آن سوی حسرت بی انتهای من ... با غروب نارنجی می توان پرواز را تجربه کرد ... پرواز بر فوقانی ترين طبقه های التماس ... الماس های درخشان بر نوک شقيقه ی متفاوت ها جلوه ای خاص بر آنها می بخشد ... دريايی پر هياهو در ورای ماديات با سبزی نيلگون خود می خواهد چيزی بگويد ... مجسمه های ارغوانی با شعله های کاهويی غضبشان در حال بازگو کردن درد خويشند ... شالوده ی برجهای مستحکم خامه ای با طعم توت فرنگی است !!! ...

گيلاس را بخور و گريه کن

شايد با رفتنت من نيز بازگردم ... اما من گم شدم ... در خود خودم گم شدم ... و در دنيای بی ماشين سيگارهای با دود غليظ را می بلعم ... راستی تا دودش اذيتت نکرده برو ... اما رقص را فراموش نکن .

به اميد بيداری ... در پناه آگاهی مطلق

                              
الهي تو خورشيد بشي و من زمين !! تا سالي 1 بار من دوره تو بگردم و توام سالي 365 بار دور من بگردي                                             

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 6  توسط مهران  |  نظر بدهید

 کاباره مولند روژ در تهران سال ۵۰  با خوانندگانی     
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 19  توسط مهران 

کابارهای تهران در زمان گزشته و ۱۴۶ تا کاباره دیسکو تک در تهران در زمان شاه ایران پر از دیسکو کاباره دانسینگШамбала в разгаре. Зал 30 х 20 метров. بود در ان زمان خیلی لز کشورهای دنیا مثل ترکیه امروز نمیدونستن دیسکو چیه مطلب ادامه دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران  |  3 نظر

ص
تهران پارکهای خوبی هم داره پارکهای مثل ملت پارک جمشیدیه پارک ساعی پارک لویزان شهر بازی پار قیطریه پار ک غورباغه پارک فدک  
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران  |  نظر بدهید

تهران دارای مرکز تجاری تفریحی زیادی است خوب هیچ جای دنیا پاساژ مرکز تفریحی نیست ولی خوب به دلایلی تو تهران اینطور شده . و میتوان به تجاریهای زیادی مثل  تجاری گلستان  .. میلاد نور   .  اسکان ... ایران زمین  . .. ونک پاساژهای جوردن  و ............................
ص
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران 

تهران در زمستان سرد کوهستانی و در تابستان هوای گرم و خشک . تهران در شب چرا قونی و زیبا ست که اگر در شمال شهر باشی یا بالای ساختمانی بلند از دیدن شهر لذت میبری تهران در زیر کوهای البرز مرکزی و در جنوب به ادامه صحرای طبس کشیده شده اشت در همسایه های تهرا ن میشود به گیلان مازندران قزوین سمنان قم اشاره کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران 

تهران شهری زیباTehran - City View 7 که امروز بایستی ۲۷ سال جلوتر بود . شهری زیبا که بایستی زیباتر بود با ۱۴ میلیون جمعیت و ۳۰۰۰۰۰۰ اتومبیل که ۲۰۰۰۰۰۰ پیکان و پراید هستش . شمال شهر زیبا با برجهای بلندTehran - Building 28 و خانهای زیبای ویلای و پایین شهر که جمعیت بیشتری دارد زشت و بسیار بد و فقیرانه که نشان دهنده فاصله طبقاتی هست . تهران در مقایسه با شهر های بزرگ دنیا میتوان به پاریس و برلین و از نظر اب و هوا به لس انجلس شبیه دانستTehran - Street 14 
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران 

+ نو
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 6  توسط مهران  | 

   دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود چيزي شبيه آب هويج با کوفته مخلوط مي شود در خواب ناز بودم شبي . . . ديديم کسي در مي زند . . . در را گشودم روي او . . . ديدم غم است در ميزند . . . اي دوستان بي وفا . . . از غم بياموزيد وفا . . . غم با آن همه بيگانگي . . . هر شب به من سر مي زند  ....................................................................................اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!! .........................................................اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است ...........................................

گردش خطرناکی ديگر در ميان عالم اموات

شب آتشين ديگری در ميان قلب جهنم

پيکار ديگری در برابر نوری تاريک

مجال ديگری برای کشتار و سوزاندنه  مدافعی سست

خارج از تاريکی ابدی

سرپنت(شيطان)خدای ارعاب

فرمايشی کيهانی

تو در سرزمين من سواری می کنی

بی خبر از قدرت های که اينجاست

بتو می گويم که بر حذر باش

زيرا سرنوشت مخوفی در انتظار توست

شبی افسرده با دنيای در دست

تو می خواهی مرا ضربه خورده و خورده شده بينی

نور؛ تو نور هولناک

مدافعان سست خورشيد(روشنی)  کشاکش زمانی بی معنا

همه چيز در رکود خويش در تغيير است

زندگی و فنا تا ابد و تکرار سوالی که سکوت تنها پاسخ آن است

در کشاکش زمانی بی معنا؛در اعماق سالهايی گنگ

آينده را به ياد خواهيم آورد و در انتظار گذشته به فردا ها چشم خواهيم دوخت

در کشاکش زمانی بی معنا

عقربه های ساعت به عقب می چرخند

و روز و شب از هم فاصله می گيرند

چشمها می خندند و لبها می گريند

در کشاکش زمانی بی معنا؛زندگی در سيه چاله ای بی انتها فرو می رود

و به روی ما لبخند می زند

در کشاکش زمانی بی معنا

همه چيز در رکود خويش در تغيير است

همه چيز        

لجنزار به زمين پا گذاشت

روز به روز گسترش يافت و در هر گوشه ای پراکنده شد

لجنزاری که خانه ی فرشته ی محزون را ويران کرد و برايش آتش دوزخ را مهيا ساخت

آدميان شوم و پليد؛ تار و پود لجنزار بودند و با فساد فزون می گشتند.

فرشته در تنهايی می گريست.

همان فرشته ای که سجده اش سالها به درازا می کشيد.

فرشته در تنهايی می گريست و به تکه تکه های گذشته اش می انديشيد.

به آن زمان که با دلی پر اميد خدا را گفت تنها برای تو سجده می کنم

و همان دم دستی عظيم بالهايش را پر کند و اميد را بر او خشکاند.

وحال؛حال ديگر او نمی گريد.

لبخندی محو از هزاران سال پيش تاکنون بر لبانش خانه کرده.

زوال نزديک است؛اکنون زمان گريه ی آدميان فرا رسيده

روزی اين لجنزار خواهد خشکيد           رسالتهايی در خون)

        بر فراز اقيانوسهای خونين

بر فراز قلمرويی از ترس آنها پيش می روند

سايه های آخرين خواب به بالا می روند

نيمه ی تاريک فرا خواهد رسيد.

توفانی از شرارت؛رعد و برق و انرژی

عذاب می دهد روحهای بيدار را

جانورانی از شب تاريک

آنطور که نفرين به آسمان می رسد.

در زير نقاب؛چمنزار

در آغوش می گيرد زمين شبانگاهی را

بازتابی از نفرتی عميق

مرگی برای قرون تاريک

مهتاب آسمان را می بلعد؛دسيسه ی درد

آنچنان که پاييزی تاريک صورتت را خواهد پوشاند

و آسمان لکه دار خواهد شد آنجا که فرشته ها می گريند؛دسيسه ی درد

جيغ های ژرفناک نفرت؛رساله هايی در خون

رازهای مردنی زوال

نوازش سايه ها ؛بندگی شياطين

بر روی اورنگی از درد

جيغ های ابديه دوباره

پايان سرزمين انسانی

شکستنی خاموش؛نزاع باران

زمان به سمت مرگ پيش می رود

به سمت مرگ؛مرگ

در اينجا نجواهای باد

به سوختن شعله ها بنگر که در آسمان چنگ می اندازد

مرگ -از اينجا-دور نيست

طبيعت از گريه هايی عظيم می ميرد

در مکانی عميق در درون شب

آنها سوار بر مرگند

-و-خون در ترسی دردناک می رسد

برای هميشه در اين سرزمين

با بينشی عميق و بالهايی گسترده

همچون پاييزی کور -فرو می آيند-

و مسلح به نشان های درد

آوازهايی شبانه در خون   روزها دلم می گيرد . گوشه گير می شوم. نمی توانم بنويسم . نمی توانم آرام باشم. در روشنايی چيزی هست که تو را وا پس می زند. تو را از خود می راند . اما تاريکی دوست داشتنی است . سکوتی دارد به ژرفای جنون . عظيم زيبا بديع . در تاريکی روح لمس ميشود. در تاريکی خود شناسی جريان دارد. حرفهای عبث را راهی به سوی تاريکی نيست. در آرامشش می توان قلت زد. می توان به خود آمد . می توان دانست که چه بر سرت می آيد. بعضی ها می گويند تا ريکی ترسناک است .آری چون حس دا نستن را به تو می دهد. چون می خواهد متفاوت ات کند. وانسان اين موجو بی مقدار دوست دارد در لجنزار خودش بماند. دوست دارد هر چه همه ميکنند باور کند. راههايش را در پيش گيرد. اما تاريکی با اينها مخالف است . در تاريکی احساس جريان دارد. خورشيدی نيست که بسوزاند. عشق نيست که بمی راند. در تاريکی لطافت پراکنده است. می توانی آسان با تاريکی اجين شوی. در صورتی که بخوا هی  و حس ترس را بمی رانی . همين     

همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

  

در اعماق وجودت قلت می خوری ... اطرافت را می نگری...  چيزی جز ترس جز نفرت جز خرابه های آميخته با لجن برايت باقی نما نده ... با دردی که از درون استخوان های روحت جريان می يابد به خود آمده ای ...ديگر همه ی آنچه تصورش را می کردی وجود خارجی ندارد... آری ديگر خود را يا فته ای ...اما خوشبخت نيستی چون به آگاهی رسيده ایی  .. اگاهيه ژرف ... حالا از همه جا مطرودی ...چون خودت را شناخته ای ... چون مثل ديگران نمی نگری ... ديگر مرگ با همه ی ابهتی که داشت برايت مثل زل زدن به دود يک سيگار نمود دارد... ديگر از ارزشها يت کاسته شده ... ميخواهی ديوانه وار فرار کنی از واقعيت محضی که به تو چسبيده... اما ديگر راه فراری نيست... به همه ی آنچه قبلا مهم می شمردی پوز خند ميزتی ... اهميت از تو رفته ...از ديدگاه ديگران پستی... دست و پا می زنی ... دشنام ها برايت سهل می شوند... آسوده می شوی ...روحت به تا ريکی عادت می کند...تاريکی را ارج می نهی... بر بلندای جنون پرواز می کنی ...و حس متفاوت بودن را با درک در هم می آميزی ... از همه فاصله ميگيری... و اکنون خوشبختی واقعی پيش روی توست... ...............

اکنون آگاهی...متفاوت با همه ی آنان که در دالان های تنگ و تاريک گذشته شان خفته اند...تو آن سوی انسانيت را می بينی و آنان بر ظاهر انسانيت زل زده اند... می خواهی خودت را به اثبات برسانی...می خواهی بگويی...بيدارشان کنی...اما با کوچکترين تلنگری...وحشيانه به سويت حمله می آورند...زير چنگال هاشان ميدرندت...در ايران...در اين جامعه ای که کوس تمدن را بر می آورد...همه را به يقين ديده ايد...شايد خودتان نيز از همان کسانی بوده اید که تفاوت را ويران می کنند...آری در ايرانی که روزی تمدنی جهانی داشت...ديگر مطرود جهان است...ديگر در جهالت خفته ايم...روشنفکران را رانده ايم...تفاوت را کشته ايم...نمی خواهم از دلايلش در اينجا صحبت کنم...در نظرات بيشتر در رابطه شان بحث خواهيم کرد...در ضمن من نماد ها و مظاهر را پرستش نمی کنم... منظورم از مظاهر خدا شيطان يا هر مظهر ديگری است...من ذره ذره آگاهی را می پرستم و آن را ارج می نهم...نپرسيد که آگاهی چيست يا از اين دست سوال های ابلهانه...اگر اندکی با ذهنتان کلنجار برويد...حتما برايتان روشن خواهد شد...                                                   

در آن سوی حسرت بی انتهای من دنيايی دگرگون نهفته ... دنيايی با بادبزنهای آبی که در سياهيهای اطراف آنچنان زيبا جلوه دارد که هر زنی برای داشتن يکی از آنها حاضر به هر کاری است ... در اطراف گلوگاه مرگ انسانهای مسلول در شريانهای انتهای حيات به خود می خندند ... به خود و به کارهای پوچ بی انتهاشان ... در آن دم باد می وزد و صفحه ی سرنوشت خاکستريشان را با خود می برد به کنار رقاصان پر شور و پر هيبت خنده ... با خنده ها گريه ها جريان می يابد ... خنده هایی تلخ در آميزشی شيرين ... در آن سوی حسرت بی انتهای من شهوت مرده ... احساسات زود گذر را گذرنامه ای نيست برای ورود ... خاکستری ها چه خوب جلوه می کنند ... و جيغ های بنفش در وادی حيرت گوش آسمان را کر می کند ... و آنجاست که ارواح خبيس و کودن در گهواره تسلی خفته اند ... در آنجاست که مرز خوبی و بدی مشخص نيست ... هر چيزی فراسوی نيک و بد جريان دارد ... رويش مثل تولد آغازی دوباره نمايان می کند ... فرشتگان بی اختيار برای داشتن اختيار تقلا می ورزند ... زمان معنای ثانيه ای پر تنشش را از دست داده ... و آينه ها درون را به تصوير می کشند ... و آنجا منم پسری با موهای بور روشن ... با افکاری ساخته شده در دنيايی ديگر ... در کنار دختران و پسران مغرور ... تنها پيوندشان تفکر است و بس ... در ميان واحه ی تنهايی جنون آميز صدای زيبای جوشش را آميخته با آبهای آبی بی رنگ !!! می توان شنيد ... همه در ميان تاريکی و روشنی معلقند ... همه ... و چه لذتی دارد هر دو را با هم چشيدن ... چشيدن شيرين ترين شوق پر تنش ... آغاز لمس و درک پوچترين تفکرات ... خنده بر آنها ... فريادهای خشن ... زبرترين صداها با گوش های نرم زيبا شنيده می شوند ... در آن سوی حسرت بی انتهای من ... با غروب نارنجی می توان پرواز را تجربه کرد ... پرواز بر فوقانی ترين طبقه های التماس ... الماس های درخشان بر نوک شقيقه ی متفاوت ها جلوه ای خاص بر آنها می بخشد ... دريايی پر هياهو در ورای ماديات با سبزی نيلگون خود می خواهد چيزی بگويد ... مجسمه های ارغوانی با شعله های کاهويی غضبشان در حال بازگو کردن درد خويشند ... شالوده ی برجهای مستحکم خامه ای با طعم توت فرنگی است !!! ...

گيلاس را بخور و گريه کن

شايد با رفتنت من نيز بازگردم ... اما من گم شدم ... در خود خودم گم شدم ... و در دنيای بی ماشين سيگارهای با دود غليظ را می بلعم ... راستی تا دودش اذيتت نکرده برو ... اما رقص را فراموش نکن .

به اميد بيداری ... در پناه آگاهی مطلق

                              
الهي تو خورشيد بشي و من زمين !! تا سالي 1 بار من دوره تو بگردم و توام سالي 365 بار دور من بگردي                                             

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 6  توسط مهران  | 

 کاباره مولند روژ در تهران سال ۵۰  با خوانندگانی     
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 19  توسط مهران 

کابارهای تهران در زمان گزشته و ۱۴۶ تا کاباره دیسکو تک در تهران در زمان شاه ایران پر از دیسکو کاباره دانسینگШамбала в разгаре. Зал 30 х 20 метров. بود در ان زمان خیلی لز کشورهای دنیا مثل ترکیه امروز نمیدونستن دیسکو چیه مطلب ادامه دارد     http://i14.tinypic.com/2hoaejc.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران  | 

ص
تهران پارکهای خوبی هم داره پارکهای مثل ملت پارک جمشیدیه پارک ساعی پارک لویزان شهر بازی پار قیطریه پار ک غورباغه پارک فدک  
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران  | 

تهران دارای مرکز تجاری تفریحی زیادی است خوب هیچ جای دنیا پاساژ مرکز تفریحی نیست ولی خوب به دلایلی تو تهران اینطور شده . و میتوان به تجاریهای زیادی مثل  تجاری گلستان  .. میلاد نور   .  اسکان ... ایران زمین  . .. ونک پاساژهای جوردن  و ............................
ص
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 0  توسط مهران 

تهران در زمستان سرد کوهستانی و در تابستان هوای گرم و خشک . تهران در شب چرا قونی و زیبا ست که اگر در شمال شهر باشی یا بالای ساختمانی بلند از دیدن شهر لذت میبری تهران در زیر کوهای البرز مرکزی و در جنوب به ادامه صحرای طبس کشیده شده اشت در همسایه های تهرا ن میشود به گیلان مازندران قزوین سمنان قم اشاره کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران 

تهران شهری زیباTehran - City View 7 که امروز بایستی ۲۷ سال جلوتر بود . شهری زیبا که بایستی زیباتر بود با ۱۴ میلیون جمعیت و ۳۰۰۰۰۰۰ اتومبیل که ۲۰۰۰۰۰۰ پیکان و پراید هستش . شمال شهر زیبا با برجهای بلندTehran - Building 28 و خانهای زیبای ویلای و پایین شهر که جمعیت بیشتری دارد زشت و بسیار بد و فقیرانه که نشان دهنده فاصله طبقاتی هست . تهران در مقایسه با شهر های بزرگ دنیا میتوان به پاریس و برلین و از نظر اب و هوا به لس انجلس شبیه دانستTehran - Street 14 
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 23  توسط مهران